ادبيات - حسين عاشق ترين عاشقان


درباره نویسنده
ادبيات - حسين عاشق ترين عاشقان
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
نظامي [5]
ادبيات [12]
سياسي [7]
علمي


لینکهای روزانه
وبلاگ فهيمه [34]
3 [47]
[آرشيو(2)]


موسيقي وبلاگ


عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
ادبيات - حسين عاشق ترين عاشقان

آمار بازدید
بازدید کل :1731
بازدید امروز : 2
 RSS 

اخرين نوشتم تو اين بلاگه


جانم عمرم زندگيم معني هستم ديگه بلاگمو نميخونه پس چه فايده که بنويسم


اي فهيمه ديونتم ساده روان ميگم بدون تو مردم


ميدوني کلمات توانايي بيان احساسمو ندارند


هرکه ميخواد نوشتهاي يک مجنونو بخونه بياد: http://fahimehsadat.parsiblog.com/


اي دو صد لعنت بر اين تزوير دل


                                   من بميرم از چنين رويي خجل


اي فهيمه هان سخن داني تو کن


                                 ورنه خاموشم چو سنگي همچو گل



نویسنده : محمد » ساعت 12:39 صبح روز چهارشنبه 22 خرداد 1387


من سوخته سرما ي تنم بود


                                از گرمي اين سرماي دلت جان به غمم بود


ناگه به فغان شعله بر افروخت


                                    ديدم که جهان سوخت که اين عشق توام بود



نویسنده : محمد » ساعت 6:19 صبح روز چهارشنبه 11 ارديبهشت 1387


 فصل بهارست تجلي گه راز
راز خود را به صوابي بنماز


چون دلت گيرد ز يارت ان نشان
راز دل را هم بگو دل را بسوز



نویسنده : محمد » ساعت 8:6 صبح روز پنجشنبه 1 فروردين 1387


دوست


بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
 و باتمام افق هاي باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شکل حزن پريشان واقعيت بود
 و پلک هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
 براي اينه تفسير کرد
 و او به شيوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
 هميشه کودکي باد را صدا مي کرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما يک شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشيديم
و مثل يک لهجه يک سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم
که با چه قدر سبد
 براي چيدن يک خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
 که روبروي وضوح کبوتران بنشيند
 و رفت تا لب هيچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد
 که ما ميان پريشاني تلفظ درها
 راي خوردن يک سيب
چه قدر تنها مانديم



نویسنده : محمد » ساعت 6:45 صبح روز چهارشنبه 29 اسفند 1386


 تو گل از باغ عشاقي
 تو لبخندي به لب داري
کنون لبخند در اغاز اين پيمان
سرودي از برت داري

نویسنده : محمد » ساعت 6:13 صبح روز پنجشنبه 23 اسفند 1386


رنگ ياس از نفست باز


عشق تو موج دو درياست


قلب تو بستر درياست


قلب من کف که به درياست


روح تو تردي برگاست


روح من توي ي روياست


چشم تو خط دو راه است


چشم من رفته به راهت


لب تو گرمي عشق است


لب من منبع سرماست


دست من کمتر  از ان است


که دهم دست به دستت


پاي تو رو به ي جادست


پاي من مونده به راهت


حس تو ي حس سادست


حس من پر از سوال است


شعر تو مست و قمارست


شعر من خام وخيال است



نویسنده : محمد » ساعت 8:27 صبح روز چهارشنبه 22 اسفند 1386


سرود زهر


مي مکم پستان شب را
 وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
 چشم بر خکسترش را با نگاه خويش مي کاوم
 از پي نابودي ام ديري است
 زهر مي ريزد به رگهاي خود اين جادوي بي آزرم
 تا کند آلوده با آن شير
پس براي آن که رد فکر او گم کند فکرم
مي کند رفتار با من نرم
ليک چه غافل
 نقشه هاي او چه بي حاصل
نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش
او نمي داند که روييده است
هستي پر بار من در منجلاب زهر
و نمي داند که من در زهرمي شويم
پيکر هر گريه ‚ هر خنده
در نم زهر ‚ است کرم فکر من زنده
در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من



نویسنده : محمد » ساعت 6:10 صبح روز سه‏شنبه 21 اسفند 1386


قاضي کجا مرا به حبس ابد محکوم نموده ام


عشقم مرا به حبس ابد محکوم نموده ام


 


(محمد)


 



نویسنده : محمد » ساعت 7:25 صبح روز سه‏شنبه 14 اسفند 1386


خراب


فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر که : زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولي چه سود
پايان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از اين عمر پرشکست
اين خانه را تمامي پي روي آب بود
پايم خليده خار بيابان
جز با گلوي خشک نکوبيده ام به راه
ليکن کسي ز راه مددکاري
دستم اگر گرفت فريب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد
 کندي نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادي ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
 تصوير جغد زيب تن اين خراب بود


سهراب



نویسنده : محمد » ساعت 7:0 صبح روز سه‏شنبه 7 اسفند 1386


با هم از منطقه به دوکوهه آمده بوديم. ساعت يک و نيم نيمه شب بود. جلسه‌اي داشتيم که چند نفر از دوستان، از جمله شهيد عباديان، در آن حضور داشتند.


قبل از شروع جلسه، به عباديان گفتم: «هيچ کدام شام نخورده‌ايم. خودت مي‌داني که حاجي هم خودش هيچ‌وقت نمي‌گويد، اگر مي‌تواني برو و شامي تهيه کن.»


عباديان به حاج همت گفت: «حاج آقا! چند دقيقه اجازه بدهيد بروم جايي و برگردم، بعد شما صحبت را شروع کن.»


اجازه داد و عباديان سريع به مقر خودشان رفت و با دو ظرف باقالي ‌پلو و دو قوطي کنسرو ماهي برگشت. قوطي‌هاي کنسرو را باز کرد و همراه دو ظرف باقالي‌پلو، جلوي من و حاج همت گذاشت.


حاج همت در حال صحبت، شروع به خوردن کرد. قاشق اول را مي‌خواست در دهان بگذارد که به عباديان گفت: «بسيجي‌ها شام چي داشتند؟»


عباديان گفت: «همين غذا را.»


حاج همت گفت: «همين غذا که الآن مي‌خوريم.»


عباديان گفت: «به جان حاجي، آنها هم باقالي پلو داشتند.»


حاج همت پرسيد: «تن ماهي چي؟»


عباديان گفت: «قرار است فردا ظهر به آنها بدهيم.»
حاج همت تا اين جمله را شنيد قاشق غذا را برگرداند و گفت: «به من هم فردا بدهيد.»


عباديان گفت: «حاج آقا! به خدا قسم فردا ظهر به همه مي‌دهيم.»


حاج همت گفت: «به خدا قسم، من هم فردا ظهر مي‌خورم.»


اصرار عباديان اثري نکرد و حاج همت همان باقالي‌پلو را بدون کنسرو ماهي خورد. آن شب دلش نيامد سفره‌اش از سفره بسيجي‌ها، حتي به اندازه يک کنسرو ماهي، رنگين ‌تر باشد.



 



نویسنده : محمد » ساعت 7:58 صبح روز پنجشنبه 2 اسفند 1386


 تو که خود خال لبي از چه گرفتار شدي


 تو طبيب همه اي از چه تو بيمار شدي


تو که فارق شده بودي ز همه کون و مکان


دار منصور بريدي همه تن دار شدي


عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر


اي که در قول و عمل شهره بازار شدي


مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدي


وه که بر مسجديان نقطه پرگار شدي


خرقه پير خراباتي ما سيره توست


امت از گفته در بار تو هشيار شدي


واعظ شهر همه عمر بزد لاف مني


دم عيسي مسيح از تو ديدار شدي


يادي از ما بنما اي شده آسوده ز غم


 


سيد علي خامنه اي



نویسنده : محمد » ساعت 7:47 صبح روز چهارشنبه 1 اسفند 1386


در قير شب


 دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليک پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريکي
 در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي کنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي که کشيدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي که فکندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است که چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
 دست ها پاها در قير شب است


 


سهراب سپهري



نویسنده : محمد » ساعت 7:17 صبح روز دوشنبه 29 بهمن 1386

example: