نام: | |
ايميل: | |
مي خواستم يک شعر بگم ديدم مولانا يکي گفته هرچند کار نيکو کردن از پر کردن است اما بعد....
فهيمه شعر تقديم ميکنم به تو
مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
...............................
بي همگان بسر شود، بي تو بسر نميشود داغ تو دارد اين دلم، جاي دگر نمي شود
ديدهء عقل مست تو، چرخهء چرخ پست تو گوش طرب به دست تو، بي تو بسر نمي شود
خمر و خمار من توئي، باغ و بــهار من توئي خواب و قرار من توئي، بي تو بسر نمي شود
جان ز تو نوش مي کند، دل زتو جوش مي کند عقل خروش مي کند، بي تو بسر نمي شود
جاه و جلال من توئي، ملکت و مال من توئي آب زلال من توئي، بي تو بسر نمي شود
بي تو اگر بسر شدي، زير جهان زبر شدي باغ ارم سقر شدي، بي تو بسر نمي شود
دل بنهند بر کني، توبه کنند بشکني اين همه خود تو مي کني، بي تو بسر نمي شود
گاه سوي وفا روي، گاه سوي جفا روي آن مني کجا روي، بي تو بسر نمي شود
خواب مرا ببسته اي، نقش مرا بشسته اي وز همه ام گسسته اي، بي تو بسر نمي شود
بي تو نه زندگي خوشم،بي تو نه مردگي خوشم سر زغم تو چون کشم، بي تو بسر نمي شودم
من که خمار روي تو مست لقاي روح تو دست دلم به سوي تو بي تو به سر نمي شود
بي تو فهيمه ي دلم گر به بهشت ميروم اتش دوزخم برند بي تو به سر نمي شود

|
امشب اين باده ي ما مسگر ايام دگر نيست ستار خيالم که شرابي به لبي ريخت فاشم تو شدي اي تو فهيمه به نگاهي اين پهنه ي درياي شرابم که همي خشک دگر بيخت |
تولد گشتي و مسرور گردم سرورم بر جهان مکتوب کردم
کتابت کرده ام تاريخ جانم زنورت گشته ام تيرم چو گرمم
خدا راشکر ان رحمت کنم باز که گشتم در خيالت غرق پرواز
ز ان روز خجسته باز گويم فهيمه جان من تبريک گويم

هه هه
اوني که فهميده اي وفهيم هستي
منو بگير
ي وقتي نيوفتم از چشمات
قطر اشکي سرمه کردم چشم تو
من بمريم کاش ميمردم چشم تو
چشم زيبايت ز اشکم تيره شد
اي فهيمه اشک تو هرگز نبينم چشم تو

گير
گشته ام عاشق تو ميداني دلي
عشق پاک ان جمال بي کسي
اي تو ذاتت سيدي جانان من
اي ... ؟عاشق روي دلم جان مني
اين شعر را اوني که بايد بفهمه ميفهمه چون خودش فهيم!
بازم اين زبون قاصر به فضل خود مولا يه بياني داشت خدا قبول کنه
ذاتت بود ان ملک سراپرده الهي
گردش به طوافي که ملائک تو صفاتي
ذاتا که به ذاتت تو به ايام فريدي
در چشم نگنجي که بروني ز جمالي
اي ان که تويي عدل الهي به زميني
اي مظهر و اي ان که يد الله زميني
موسي که به هارون کند احوال نگاهي
اي ان که شوي ياور موسي چو به نيلي
اي ان که به معراج روي همره احمد
گر فاطمه را خلق نکردي که نبودي
اي دست زبان قاصر از احوال تو گويند
مولا تو علي مظهر اعجاز خدايي
اول شرمنده حضرت فاطمه و علي از اين شعر بي ملاحت دوم اين که شعر بداهه بوده سوم مربوطه به يک داستان از وبلاگ نگاه منتظر>
عشق مولا يا علي اي فاطمه
نور عين فاطمه عشقش علي
اي ملائک سجده ميبوسد به عشق فاطمه
فاطمه بنده شده همراه جانش يا علي
سهم صاحب خانه زيبا فاطمه
دست مولا جان من مولا علي
گشته جشن ازموني يا فاطمه
همره او اين سبب يارا علي
دست مسکين خدا سو فاطمه
دست ا...ش دهد گويا علي
شکر نعمت ميکند ان فاطمه
دانه ي رمان شود دامان . علي

>اي تو هو سامع و اويم نعيم
اي تو هو منعم ماهم جهيم
اي توخودت کاشف کشف وکروب
عشق به ما ياد تو انرا حليم
>شب شد و فانوس دلم سر گرفت
شعله ي سوزي ز دلم در گرفت
شعله ي جانم نرود تا فلک
بلکه بسوزد دل من گر گرفت
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
سر هر کوه رسولي ديدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کرديم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت کرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.